نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸

قرار بو داین سطرها

عاشقانه ای شوند

تحمیلی

قطعه یخی در دل من گذاشته اند

باید طاووس های پر طلایی را

پیدا کنم

وبه قطب جنوب تبعیدشان

وعروسک کله تاس کودکی ام را

از صندوقچه انباری پس بگیرم

بگذار

 همه ی پیامها

 روی صفحه مانیتورم رژه بروند

من

دنبال جعبه مدادرنگی ام میگردم

ودفترچه نقاشی ام

می خواهم گوشه پیامهایم

نوارمشکی ای بکشم

وبه دنیا بفرستم

«این ایمیل از سوی یک آدم مرده است »

می توانید

تاکسی های نارنجی تان  را

از سانفرانسیسکو بردارید

به تاکسی های زرد شهر من ملحق شوید

ودر عزاداری من

بوق بزنید








نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸

 

قناری اخرین آوازش را

درشب خواند

در پی انکار دیگری

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

باید به واژه ها حق حساب بپردازیم

واژه ها

گزمه های  این شب سیاه اند

کلمه ی عبور

اسم های شب

باید واژ ه ی دیگری را

تا صبح دیگری انکار کنیم

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

بر طبلی

دوباره باید دست کوفت

چندان

که بر سندان می کوبند

شب است

 وتوی آسانسوری گیر افتاده ایم

آسانسوری که

تنها در طبقات فرد می ایستد

طبقات فرد

تا فردای دیگری را رقم بزند

فردا کدام واژه را انکار خواهیم کرد ؟

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

سگ در سیاهی زوزه می کشد

شاید به دیفتری مبتلاست

اینگونه درخفقان زوزه می کشد

وما

به کزاز دیگری مبتلاییم

که دندان هایمان کلید می شوند

ومن در تعبیر دیگری از ما

با واژ هایم جان می کنم

نه در ادراک دیگری

بلکه در انکار دیگری

انگار

انکار

دست از سرم برنمی دارد







 

نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۸

باور کنید

هرچه فکر می کنم

 این معادله چیزی کم دارد

 آب وخون مترادفند ؟!

اشک را می شود از هر داروخانه ای ارزان خرید

 کیسه های خون پخش می شوند روی زمین

 واژه ها خون مرده اند

 به هر دری می زنند تا غروب دو خورشید را توضیح دهند

 باورکنید این معادله چیزی کم دارد

 زلزله ای پس لرزه هایش هزار سال ادامه دارد

 هنوز خانه هایی از جنس کلوخ ساخته می شوند








نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸

راستش زیاد حوصله به روز کردن نداشتم ولی به یکی از بچه های انجمنمون قول داده بودم وفکر کردم درست نیست آدم زیر قولش بزنه نمی دونم چرا این روزا هرچی می نویسم راضیم نمی کنه ودلم می خوادهمه ی شعرامو پاره کنم وبریزم دور.

واما شعر:

 

 

از خانه که بیرون می آیم

دهانم را

روی تخت 

در ازدحام 

کتاب‌ها جا می گذارم

 

....

به عینک هم

          نیازی نیست

بدون چشم مسلح هم می توان دید

روزنامه هایی که بوی نفتالین می دهند

شعر دوم )

مردم زده ام

وهر  سلامی می‌برد مرا

در گردابی از مردم

موج موج

مرا با خود می برند

وپشت سرم

آگهی های ترحیم

یکی پس از دیگری

روی دیوار چسب می خورند

می خواهم چسب دهان را باز کنم

وسط شهر فریاد  بزنم

بروید پی کارتان!

ما برده ی بردگان بزرگتری هستیم

 

 

 

 







 

نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸

مرده باد!

زنده باد!

می ترسم

«مرده باد » با «زنده باد»ائتلاف کند

وکفش آهنی تـنگ تری

                 برای آزادی بسازند

 

«مرده باد »

          کوهی بسازد از جسدهای سوخته ی...

 

 

«زنده باد»

اتاق های شکنجه مدرن تری برپا کند

 

وما

          که می خواستیم

                جهان بهتری بسازیم

مشت های مان در هوا

 معلق بماند

 

 







 

نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۸

من رفته ام

ساحل مرا می خواند

تا  شن بازی ناتمام کودکی را تمام کنم

دریا خودش می داند

هنوز خانه ام قد نکشیده بود

 که هوار شد روی آن

سطل شن بازی ام وقایق نفتی که پرت پرت می کرد

جامانده در حیاط کودکی

تنها غصه هایم را درساکی به خانه آوردم








نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۸

دریا روبه روی من

و

نقشه های ناتمام تو

  در دست هایم

 دیگرفرقی ندارد

خطوط  ناکشیده ات

سدی بود

یا خانه ای

چند طبقه

به وسعت  اندیشه هایت

اگرچه این تاکسی

مرا به خانه نمی برد

مهم نیست

مهم نیست

...

پرنده ای که ماهی را خورد

دچار طوفان دریا خواهد شد  







 

نویسنده : غزال مرادی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸

به اینجا که می رسم

اعتراض می کنم

به تولدم

ومادرم

به جوراب های نشسته ام