کودکی

بر تابی گذشت

که سرعتش هرگز به نور نرسید

ستاره هایی را شمرد

دستش به هیچکدام نمی رسید

در اندوه جوانه زد

زیست

ومرد

بی آنکه دستش به ستاره ای باشد

 

 

***

گلهای شبدر

جوانه که زدند

کسی نیاموخت شان فلسفه ی بودن را

بی دانش آب خوردند

 وبی فلسفه نور