قناری اخرین آوازش را

درشب خواند

در پی انکار دیگری

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

باید به واژه ها حق حساب بپردازیم

واژه ها

گزمه های  این شب سیاه اند

کلمه ی عبور

اسم های شب

باید واژ ه ی دیگری را

تا صبح دیگری انکار کنیم

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

بر طبلی

دوباره باید دست کوفت

چندان

که بر سندان می کوبند

شب است

 وتوی آسانسوری گیر افتاده ایم

آسانسوری که

تنها در طبقات فرد می ایستد

طبقات فرد

تا فردای دیگری را رقم بزند

فردا کدام واژه را انکار خواهیم کرد ؟

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

سگ در سیاهی زوزه می کشد

شاید به دیفتری مبتلاست

اینگونه درخفقان زوزه می کشد

وما

به کزاز دیگری مبتلاییم

که دندان هایمان کلید می شوند

ومن در تعبیر دیگری از ما

با واژ هایم جان می کنم

نه در ادراک دیگری

بلکه در انکار دیگری

انگار

انکار

دست از سرم برنمی دارد