سکوتت

 برفک می زند روی موهایم

با این همه ساختمان بین مان

کیلومتر شمار     پر بیراه نمی گوید

این خانه

فرسنگ ها فاصله دارد

این بار سایه ات را

از شانه ام می تکانم

وهمین چند سطر پایین تر

تاریخ زنده به گوری در خاطراتت را          حک می کنم

شاید با همه چیز کنار بیایم

با لکه های روی پنجره

بابوروکراسی لعنتی روی میزم

با تپانچه ای که روی شقیقه ام

گل یا پوچ بازی می کند

 

 پ.ن

از دوستانی که آمدند وبه من قوت قلب دادند ممنونم!

  گاهی آدم احتیاج دارد که دوباره خودش را کشف کند .ومن برگشتم تا دوباره خودم را کشف کنم .