«آسانسور»

 

قناری اخرین آوازش را

درشب خواند

در پی انکار دیگری

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

باید به واژه ها حق حساب بپردازیم

واژه ها

گزمه های  این شب سیاه اند

کلمه ی عبور

اسم های شب

باید واژ ه ی دیگری را

تا صبح دیگری انکار کنیم

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

بر طبلی

دوباره باید دست کوفت

چندان

که بر سندان می کوبند

شب است

 وتوی آسانسوری گیر افتاده ایم

آسانسوری که

تنها در طبقات فرد می ایستد

طبقات فرد

تا فردای دیگری را رقم بزند

فردا کدام واژه را انکار خواهیم کرد ؟

انگار

انکار

دست از سرِما برنمی دارد

سگ در سیاهی زوزه می کشد

شاید به دیفتری مبتلاست

اینگونه درخفقان زوزه می کشد

وما

به کزاز دیگری مبتلاییم

که دندان هایمان کلید می شوند

ومن در تعبیر دیگری از ما

با واژ هایم جان می کنم

نه در ادراک دیگری

بلکه در انکار دیگری

انگار

انکار

دست از سرم برنمی دارد

/ 69 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان مرداسی

سلام لینک شدید راستی یهو یادم افتاد شرمنده راجبه شعرتم هر وقت یهو یادم افتاد میام حرف می زنم قشنگ بود فعلن

حسین کلانتری

انگار انکار دست از سرِما برنمی دارد با توجه به تشابه صوری انگار وانکار سطر قویی بود در خودم فرو می روم مثل سیگار بعد از چای که در من فرو می رود در جاش فرو می رود در دنیا دارد زنی متولد می شود که جاش را.... به روزم ومنتظر نظراتتون

سید مسعود حسینی

هر چند دیر اما سنگین ترین بغم منو وادار کرد با همه دغدغه هام به روز شم و بغضم رو تو دامن تون ببارونم با یک چهار پاره که با پاره پاره های وجودم به دنیا اومد در خدمتتونم [گل]

م.نهانی

سلام.پر مضمون و رسا نوشته اید.موفق باشید.[گل]

باران

انكار انكار ؟؟؟ با واژه هايم جان ميكنم. خوش باشي خانم

صدرا

چشمهارا باید شست اما ما واژه ها را شستیم... سلام قشنگه!تامل بر انگیزه! آدرستو می گذارم توو پیوندهام تا بقیه هم استفاده کنند!